غمکده ی ارکـــــــــــــــــــــــــیده
دردهایم را برایت گفته ام بشنو اکنون این سکوت تلخ را غمگینــَم
آهسته و آرام نه؛ تنهایی خدایـــــا! من یه زنم نسلِ غمگین چشمانمان
این دردهای سر به فلک کشیده مان
هـــر
روز
می
گــذرم و دســـت تکـان مـی دهــم
نیفتـاِده
از مــن
گــذشـتنــد... زندگی وقتـــی مــــــرا " شمــــا " خطابــ میکنی! تو دور میشوی هـمـچـون سـاعــت شنی شــده ام
کــه نــفـــس هـای آخــرش را مـيـزنـد
و الـتـمـاس مـيـکــنــد يـکـی پـيـدا شـود و بـرش گــردانـد
مــن هــم
نه !
لـطــفـا بـرم نـگــردانـيـد !
بــُگـذاريــد تــمام شــوم
سرد است اما
سرما نمی خورم
بایـد بـه بعـضیـا
گفـت :
اين جمـله ی " دوستـت دارم "
سـلام و
احـوالپـرسی نيـست کـه بـه هـر کـی ميـرسـی ميـگی !
سنـگین باش یکـم آرام شده ام "یڪـــ طــرفـﮧ بودטּ " ـہَـمـﮧ
چیــز را نـابــود مے ڪُـند ؛ از خیابـــاטּ گــرفتــﮧ
. . تــا رابطــﮧاَشـــ ! مـن تـنـها کـمـی مـتـفـاوتـم
من نیستم
اینکه می بینی
تنها
یک عکس یادگاری ست تاریک
بــاد
! کـاش " یکـــی " بـــود ... لبخند من نشان از رضایت نیست
گاهی لبخند میزنم تا در خود له شدن مرا حس نکنی.. در این دنیا لبهايت را
بياور ؛ عالم همه محو گل رخسار حسین است ذرات جهان درعجب از کار حسین است دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش یعنی که خدای تو عزادار حسین است همه چیز از یک گریه شروع شد... قدیم ها از عکس گرفتن تنفر داشت حال که رفته عکسش در اغوش او ها آهای لعنتی قـَـلــبــَم سَـنــگـیــنــی مـیــکـُنـَد! بــه گـمــانـَـم داری روی احــســاسـَـم راه مــیــرَوی . حالا تو همه ی کلاس های زبان جهان را برو ببین! دکتری! مهندسی! خوشگلی ! خوش تیپی! مایه داری! اصلا آخرشی! معرفت که نداشته باشی!!! "مفت" نمی ارزی همین....!! خداحافظ تابستان، دیگر آرزویی ندارم! بايد قاب بگيرم حرفهايت را همه "عكس" شدند! رُکـــ بـگـــم " وجود " داره ، ولی " بی وجوده " ! همين عزیزم ! شما که غریبه نیستین گاهی باید فاتحـــه خـــاطره ای رو خوند فاتحـــه تو رو می خونه ! در و دیـوار اتــاقــمـ بــویِ خــون میــدهــد
مــن امشــب
تـمـامـ وابـستـگـے امـ
بــه تــو را
بــه تـیـغ کـشـیـده امـ! چـه رســم ِ تلخــي سـت مـحکــم باش آنقدر به مردم این زمانه هیچ ماشینی به مقصدِ تو نمی رساندَم. حرف میزنی اما تلخ دیوانه میکند مرا ! تو زیر همه چیز زدی،
زیر گریه... ذائــــــقـــه امـــ پــیــر شـــده
شايد برايت عجيبست اين همه آرامش ام !
اسمش " تقصیر " است! بعضی وقتها اینجــــــا ؛ چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت!
مثـل ِ عکسـی در اعلامیــــه ی تـَرحیـــــم !
کـــه "لـــبخنــدش"
دیگــران را مـی گــریـانـد
ناگهان برو
مثل گلوله از تفنگ
که تا بخواهی بفهمی
مُخت پاشیده باشد به دیوار! 
زمستانِ « سیبِری » است انگار
استخوان می ترکاند لاکردار!
گاهــــی نگاهــــی ، یـــــــادی
باورم نمیشود که دیگر مرا نمیبینی !
جــوجــــه اردک زشـــتـــت شــــدم ؟!

من فرزندی به دنیا نخواهم آورد
بگذار منقرض شود
نسلِ دل بستن های یواشکی
نسلِ خیسِِِ گونه هایمان
بگذار منقرض شود
و این دل های شکسته مان !
بـرای اتــفــاق
های خـوبـی کـه
کلاهت را به هوا بینداز
که من دیگر
جان بازی کردن ندارم.
تو بردی!
یا "خانم"
منــــی که تـا دیــــروز عـــــــــــزیز دلـتـــــــ بودم
درد دارد
درد 
من در همين دور می مانم
پشيمان که شدی
برنگرد !
لاشه ی يک دل که ديدن ندارد


تو نگران نباش
کلاهی که سرم گذاشتی
تا گردنم را پوشانده است

مثل درختی در پاییز
وقتی تمام برگ هایش را
باد برده باشد! 

وقـتی تمــام دردهـای دنـیـا
روی شـانـه هـای
دخـــتــرانــه ام
کـوه مـی شـود ...
مـن بـه پـهـنـای تمــام کـوه پـایـه هـا
لبــخـند مـی زنـم ...

خـانـه ی
مــــردی
که نــمی جنـگـــــد
بـــرای زنـی که
دوستـــش دارد!
کـــه ...
فقـــط بـــا " یکـــی " بـــود ....

ضدضربه خواهی شد
وقتی که خورد ِخورد شده
باشی...
بوسه
نميخواهم
فقط
ميخواهم ...اسمم را
از رويشان
پاكـــــــــ كنم!
نه
این داستان عاشقانه نیست ، شروع زندگی لعنتی ام را می گویم!


چه فایده
که زبان مرا نمی فهمی؟

يادت باشد روزهاي گرمت به سردي گذشت!
اگر خودم نه،
حداقل
موهایم سپید بخت شدند عاقبت!


تـــو روی پاهات نمی تونی وایسی ؛
چه برسه به حرفات...
وقتی منو خواست، هیچ چیز جلودارش نبـــــــــــــود
وقتی هم که منو نخواست، هیچ چیز نگهدارش نبــــــــــــــــود
وگر نه همون خـــاطره


تــــو ، بــي خـــبـر از مــن !
و
تمـــام ِ مـن ، درگـــير ِ تــو
وقتی خیلی نرم شوی ؛
همه خـَمـَت می کنند !
حتی کسی که انتظار نداری ...
بی اعتمادم
که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم
زمین را از زیر پایم بکشند
مسافرکِش ها هم فهمیده اند
خیالی بیشْ نبوده ای!
محبت می کنی ولی سرد
چه اجباری است دوست داشتن من!
شباهت این روزها
با روزهایی که
وعده میدادی !
و من
فقط

بیـــســـتـــ ســـالگی امـــــ ؛
طـــعــــم پنــــجــــاه ســــــالــگـــی دارد
خودمانی بگويم ؛
به آخر که برسی ديگر فقط نگاه ميکنی 
حالا تو هی بگو " تقدیر " و خودت را آرام کن
از شدت دلتنگی ، گریه که هیچ
دلت می خواهد ،
های های بمیری
همــه ی نســل هــــا ؛
نســـل سـوختـــه هستنــــــد
فقــط درصـــد سوختگــــی فــــرق می کنـــــد !
این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند
| www . night Skin . ir |

