یادمه هشت سالم بود


یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت!


ما رو به صف کردن و بُردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم


وقتے به قسمتے رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون


خیلے از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایے که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن


من رو حساب تربیتے که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زِشتے میکنن


واسه همین تو صَف موندم


ولے آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منے که قواعدو رعایت کردم هیچے نصیبم نشده بود...

الان پنجاه سالمه، اون روز گُذشت ولے تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد!


خیلے جاها سعے کردم که آدم باشم و یه سرے چیزا رو رعایت کنم


ولے در نهایت من چیزے ندارم و

اونایے که واسه رسیدن به هدفشون خیلے چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتاے تو دستشون لِذت میبرن


از همون موقع تا الان یکے از سوالاے بزرگ زندگیم این بوده و هست که

 

خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتاے زندگے؟


پرستویے..