نامه آخر تو را خواندم ، گفته بودي : « تمام ! » ، محبوبم !

 

گفته بودي كه «…» باز يادم رفت ، آخ ! اول سلام محبوبم ! 

 


گفته بودي كه « عاشقي سخت است، خيري از عاشقي نديدم من

 

چقدر پر غم اند ، تاريك اند ، روزها ، لحظه هام » محبوبم !

  

گاهي از اين سوال مي كردي ، گاهي از آن فداي معرفتت ! 

 

حال از ما ولي نپرسيدي ، از من و شعرهام ، محبوبم !

  

هي ! بدك نيست حال ما چونكه با غم اين زمانه مي رقصيم

  

با غم اين زمانه اينجوري : دي دي دام دام دادام محبوبم !

  

من به اندازه خدا ، به خدا ، آي ليـ… لا اله الا الله !

  

دوستت دارم و نمي داني ، بيست سال تمام ! محبوبم !!

 


ناگهان مرد نامه شد ، تا شد ، بعد كبريت بود و بنزين و

  

زيرلب هي خدا خدا مي كرد  و دلش : بوم – بام - مح - بو – بم !

  

مرد فرياد مي زد و مي سوخت ، نامه ناتمام بودم كه

  

تكه تكه تمام مي شد و گفت : «حالا تمام ، محبوبم ! »