برای تو که ...........
خـدا را چه ديـدي ؟!
شايد يك روز در كافه اي دنـج و خـلوت ،
اين كلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند ؛
بـراي ِ گوش هـاي ِ تـو
كه روي ِ صنـدلي ِ رو به روي ِ مـن نشسته اي ...
و بـراي ِ يك بـار هم كه شـده
چـاي ِ تـو سـرد شـد
بس كه خيـره مانـدي به مـن ... !
او . . .
سوم شخص مفرد نیست
همه ی دنیای من است !!!
بزرگراه های مهندسی ساز
ما را به هم نمی رسانند
عشــــــــق با قوانین بیگانه است
از بیراهه ها بـــــــیا
برای دیدن كسی كه
عمریست دوستت دارد!!!
فرامــــوش کردنـــت
برایـــم مثل آبـــــ خوردَن بـــود
از هــمان آب هایی که می پـرد توی گلــــو ...
حالا اشک هایم شبیه تو شده اند !
گریه که می کنم ...
نمی آیند ...!
من تو را نمی سرایم !..
تو ...
خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
هوایت که به سرم می زند
دیگر در هیچ هوایی،
نمی توانم نفس بکشم!
عجب نفس گیر است
هوایِ بی توئی!
" بند بند وجودمــــ
بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ
با این همه بنــد
چه قـــــدر از هم دوریــــــــم" ..
ای کاش نگاه خسته را خوابی بود
یا در شب بی ستاره مهتابی بود
ما مثل دو کاج دور از هم هستیم
ای کاش که بین من و تو تابی بود
